Countdown
! This is me , at a part of time
 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢۸
 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢۸

کاش آدما میدونستن، یه وقتایی که اشکات بی اختیار میریزن، یه وقتایی که دیگه نمیتونی بغضو مهار کنی، همین که بشینن روبروت، کافیه! بی حرف... همین که حس کنی یه نفر هست که براش مهمی، کافیه! نیاز نیست دلداری بدن، یادآوری کنن، نیاز نیست دنبال دلیل باشن واسه ثابت کردن خوشبختی... یه وقتایی آدما حق دارن گریه کنن.. تو هر موقعیتی! 

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٧

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٧

- این چیه سمت چپ صورتت؟!

+ خسوف!! :|

.
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٧

به قول یه بنده خدایی که یادم نیست به سکوت مبتلا گشته ام!

چیزی که الان دلم میخواد اینه که یه آدمی که بتونه حرف نزنه رو بردارم با خودم ببرم یه جایی! اصن حرف نزنه، به منم گیر نده که چرا حرف نمی زنم، تحمل نگاهای سنگین ولی بی هدف و بی جهت این روزای منم داشته باشه! لطف دیگشم این باشه که فکر نکنه من الان دپرسم.. چون نیستم.. فقط بی حوصله ام و دلم سکوت مطلق میخواد...

خوابگاهی که بودم گاهی به اصرار دوستان از دم در خوابگاه راه می افتادیم به مقصد [مکان باستانی-تفریحیه! فکر بد نکنی!! به علل امینتی اسمش فاش نمیشه].. بعد اون موقع ها یه ام پی تری پلیر [مرحومم] داشتیم، سرشار از آهنگایی که فقط خودمان می پسندیدیم! ینی اصن یه وضی!!! بعد مدل کار اینجوری بود یک گوشی تو گوش [معمولا چپمون] میذاشتیم! موقعیت اون دوست محترمم بغل گوش سمت راستیمون تنظیم می کردیم... خب از اونجا که ما یخده سیستم شنواییمون ضعیفه، این صدای پلیرم کمی بیش از حد معمول بلند میکردیم که نویزهای ناشی از پرحرفی دوست محترم جبران بشه و ما رو از شنیدن تک به تک کلمات مرحوم پناهی یا شاملو جان موقه دکلمه محروم نکنه.. القصه یه بار یه نامردی ما رو لو داد.. یا حالا شایدم بلندی صدای پلیر ما رو لو داد.. باری به هرجهت از اون به بعد با هرکی میخواستیم بریم بیرون اول یه دور بازرسی گوشیمون میکرد و کلیه ادوات لهب و لعبو واگیر میکرد و میذاشت تو کمد! چند باری ام سعی کردیم به صورت قاچاقی جاسازیش کنیم زیر لباس مباسا که باز کشف و ضبط شد... تازه چشم غره هم میرفتن که باز دوباره!!... این همه قصه گفتم که بگم این پلیر مرحوم که الان دچار بادکردگی مزمن (یا به اصلاح دوست عزیزتر از جانمون سولفاته) شده یه زمانی از بهترین همراهان ما بود! که چه روزگارها که ما با هم نداشتیم... ینی فقط این میدونه ها! فک کنم واسه همینم آخرش ترکید... بعله

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٦

قاطی کردم! معلومه؟!

...

باید باور کرد که باید رفت؟!... و خب به جای اینکه 10 سال بعد بپرسم از خودم، که چی، الان میپرسم! که چی؟ که یادم بره؟! که نمیره! که عادت کنم؟! که نمی کنم! که سرخوش بشم؟! که نمیشم! که سرگرم بشم؟! که نمیشم! که چی پس؟!! برم که کجای این کره لعنتی بتونم با این منِ لعنتیِ خسته کنار بیام؟! 

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٦

...

و زندگی یه فرکتال لعنتیه! با تمام آشفتگی هاش میشه مدلش کرد.. میشه تعمیمش داد! یه بعد لعنتی... از یه واقعیت ری اسکیل شده! میفهمی؟ تو میشی من با یه بعد دیگه.. من میشم اون یکی با یه بعد دیگه تر!! واسه همین هست که گاهی انقدر خسته میشیم... حتی خسته کننده!

. این روزا وقتی با کسی حرف میزنم همه چی تو مغزم میچرخه! قبل ایتکه مفهومی رو تو قالب کلمات بیرون بریزم، قبلش با تمام زیر و بمش به تناقض رسیدم.. طی بحث با خودم!! همینه که این روزا تئوریای خودم، تئوریای 2 شایدم 3 اصن تو بگیر n سال پیش خودمو که هنوز بعضیاشو حفظم، تو موقعیتای مختلف ارائه میدم! بعضیاشون به اندازه دونستن اسم یرسینیا پستیس واسم بی معنی و غریبه ان!!! حتی غریبه تر.. بدون خاطره تر! این روزا جای دونستنام درد میکنه... جای فهمیدنا... جای درک کردنای بی موقع، بی مورد... و خب بدتر از همه ترس از گذشتن این روزا! از دست رفتن این روزا... یه ترس احمقانه از بدیهی ترین واقعیت این اطراف...

.. این بهار لعنتیِ دوست داشتنی... 

 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/٢٠

معده دردای شدید و بی حساب کتاب! سردردای گاه به گاه.. اونم درست به قول خودم پسِ کله م!! فک کنم یه مرگیم شده نیشخند

 

خطاب به فرگل: اومدم واست کامنت بذارم، غیرفعال کرده بودی... 

 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٩

گاهی باید بتوان نوشت! گاهی باید از تجمع مفاهیم توی ذهن فرار کرد.. از دست کولونی کلمات در هم و بر هم... باید جمله ساخت! به هر قیمتی... و بغض را لابه لایشان بیرون ریخت... آنقدر که حتی خودت هم یادت برود، سنگینی اش را

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱۸

آقا! من اگه این پستو واسه سنجاقک نمی ذاشتم خوابم نمی برد.. نیشخند

 

پ.ن.: همه خواننده های اینجا واسم دوست داشتنی ان.. هر کدوم به یه نحوی باصفا و با ارزشن... 

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱۸

اینم صرفا واسه خاطر فرگلنیشخند

 

در ادامه پست قبل اضافه می کنم امشب مهمونم دارم! خداوندا صبر جمیل و عقل سلیم و توان جلیل و رهایی شکیل عطا بفرما...

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱۸

یکی بیاید به این ملت حالی کند که ما آچار فرانسه نیستیم به خدا!! 

پ.ن.1: 2 تا ارائه خودم کم بود، دو تای دیگه هم گذاشتن پامون!! اینا رو رسما دیگه اصن نمی دونم چیه.. اونم فردا صبح... 

پ.ن.2: شین عزیز! مشکلات تحصیلی، شخصی، تفریحی، فرهنگی، هنریت به من هیچ دخلی نداره به مولا!! 

پ.ن.3: یارو 6 ماه پیش موضوعمو برداشته کرده مقاله! حالا من بجاش باید ارائه هم بدم.. بابا رو پیشونی من چی نوشته واقعا؟!

پ.ن.4: خیر سرمون یه کارت کتاب با 1000 تا مکافات گرفتیم! امونمون نمیدن لااقل بریم 4 تا دونه حسن کچل و ننه قوزی باش بخریم... 

آقا! من دارم می پوکم خو

ضمنا من هیچ راهی واسه نه گفتن نداشتم! عنوان صرفا جهت بخشیدن آرامش کاذب به روح پرتلاطمم می باشد!

پلیز یه امشبم بارون نیاد! این ماشین بعد عمری رفته کارواش.. یه فردا رو بذار واسه ما حفظ آبرو کنه!! تنکس گاد...

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٧
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٧

در حالی که دو روز دیگه 2 تا ارائه پشت سر هم دارم و هیچ کارشونو انجام ندادم، نشستم تست هوش میزنم و با tor کلنجار میرم!! 

. حجم کارای انجام نشدم اونقدر زیاده که از فکر کردن راجع بهشون پرهیز می کنم!! بعلهنیشخند

نتیجه گیری: من یک دیوونه ام!!

 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٦

یک خلاء... یک درد که فقط ناشی از نبودنته... این جای خالی فقط یه جواب داره...

- از تعویض نقش ها متنفرم! از تجربه دوباره زندگی، از تکرار با تغییر ویو... متنفرم! من توی هر سکانس از این زندگی لعنتی خودم رو جای تک تک عناصر گذاشتم.. من به جای تمام بازیگرای این فیلم لعنتی بازی کردم... گریه کردم، خندیدم، مسئول بازی هر کدومشون شدم... من به تعداد نقشای تک تک این آدما زندگی کردم! بسه دیگه... من خسته ام... منو از صحنه خارج کنین! من بریدم!

 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٥

خب این سیکرت گاردن هرچقدرم که دوست داشتنی باشه، تصور اختلاطش با مثلا فلان آهنگ ال پی یا حتی چه میدونم یگانه وقتی یه نفر همینجوری این وبلاگو باز میکنه که خیر سرش بخونه، رو اعصابه! (اگه فهمیدی این جمله سر و تهش چی گفته قطعا آی کیوت بالای 130ِ و تازه اگه بتونی روانشناسی ادبی کنی بهت توصیه می کنم حتما بری یه فرم واسه مراکز مشاوره تراز اول مملکت پر کنی!).. بعد میخوام بگم که اصن خوب نیست که یکی بیاد یه آهنگ هر چقدرم خوشگل و ملوس و آرام بخش و از این حرفا بذاره رو وبلاگ، که ییهو که صفحه باز شد دین دینگ کنان بره رو مخت!! اما خب من با سکرت گاردن عالمی دارم... با این وبلاگم همینطور... درسته که کل این هفتصد و خورده ای پست و آهنگا و جملات چپ و چول و مفاهیم نامفهوم(!!!!!) و اصن هرچی که الان تو ذهنمه و حوصله نوشتنشو ندارم رو اعصابه! ولی واسه خودش هویت داره... ینی باید باشه! ولو اینکه مطلوب نباشه... ولو اینکه مخاطبو جذب نکنه(که قرارم نیست بکنه!)... 

همم... کاش مثلا ذهن آدم یه در داشت، بازش که می کردی کل محتویات غیرضروریش خالی میشد... 

ضمنا خیلی بده که درصد جوانان اسکل مملکت انقده بالا رفته! بعد همین جوانان اسکل در امر خطیر پرورش چه در قالب والدین و چه در قالب تیچر فعالیت مستقیم دارن! دیگه ببین اون بعدیا قراره چی بشن... حرف منو باور ندارین یه نگاه به مراکز آموزش (تازه عالی!!) مملکت بندازین... 

الان رشته های افکارم شبیه سیمای هندزفری توی کیف شده! از خیر شنیدن صدای ذهنم گذشتم!!!

نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٥

آخه بگو تو که مشتاق دیدار خودتم نیستی، مرض داری میگی دلم میخواد ببینمت که طرفم قرار بذاره و تو عین چی عزا بگیری که کی حال داره بره اینو ببینه! ملت منترِ توان آخه؟! 

- من واسه خالی نبودن عریضه و از شدت بی حرفی یه چی میگم! آخه شما چرا جدی میگیری دوست عزیز؟!

- حالا اگه به اونی که جدی دلت واسش تنگ شده بگی که تحویل نمیگیره! همینه دیگه.. به قول اون برادر عزیز این اونو دوست داره و اون اون یکیو و اون یکی اولی و همینجوری ملت تو لوپ عشق و عاشقی دنبال هم میدوان به هیچ جایی ام نمی رسن!! آقا این لوپه گزینه اِسکِیپ نداره احیانا؟!! 

 
نویسنده: اقلیم - ۱۳٩۱/٢/۱٥

نوشته بود "... غربت آدم را ساکت می کند... خاصیت جنون و غصه را با هم دارد"... راست می گوید...

اینجا می نویسم، برای تو، که اگر روزی غربت را انتخاب کردم، به جنون رسیده ام! به غصه! 

کاش می ماندی... کاش بهانه ادامه ام میشدی...

عکس "دست" رو خیلی دوست داشتم! 

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ: